unscharf
تار، محو، غیردقیق، مبهم
Bedeutungen
1
تصویری که واضح و دقیق نیست؛ تار یا محو.
- Das Foto ist leider etwas unscharf geworden.متأسفانه عکس کمی تار شده است.
- Die Ränder des Objekts sind im Mikroskop unscharf.لبههای شیء زیر میکروسکوپ محو هستند.
- Wenn die Brille zu schwach ist, wird die Sicht unscharf.اگر عینک ضعیف باشد، دید تار میشود.
2
غیر دقیق، مبهم یا نامشخص در بیان یا مفهوم.
- Seine Erinnerungen an den Vorfall waren unscharf.خاطرات او از این حادثه مبهم بود.
- Die Anweisungen waren zu unscharf, um sie genau zu befolgen.دستورالعملها آنقدر غیردقیق بودند که نتوان آنها را دقیقاً دنبال کرد.
- Eine unscharfe Definition kann zu Missverständnissen führen.یک تعریف مبهم میتواند منجر به سوء تفاهم شود.