unscharf

Aussprache: /ˈʊnˌʃaʁf/
Worttrennung: un·scha·rf
صفت

تار، محو، غیردقیق، مبهم

Bedeutungen

1

تصویری که واضح و دقیق نیست؛ تار یا محو.

  • Das Foto ist leider etwas unscharf geworden.متأسفانه عکس کمی تار شده است.
  • Die Ränder des Objekts sind im Mikroskop unscharf.لبه‌های شیء زیر میکروسکوپ محو هستند.
  • Wenn die Brille zu schwach ist, wird die Sicht unscharf.اگر عینک ضعیف باشد، دید تار می‌شود.
2

غیر دقیق، مبهم یا نامشخص در بیان یا مفهوم.

  • Seine Erinnerungen an den Vorfall waren unscharf.خاطرات او از این حادثه مبهم بود.
  • Die Anweisungen waren zu unscharf, um sie genau zu befolgen.دستورالعمل‌ها آنقدر غیردقیق بودند که نتوان آنها را دقیقاً دنبال کرد.
  • Eine unscharfe Definition kann zu Missverständnissen führen.یک تعریف مبهم می‌تواند منجر به سوء تفاهم شود.