unterkriegen
شکست دادن (روحیه)، تسلیم کردن؛ جا دادن (چیزی یا کسی)
Beispiele
- So schnell lass ich mich nicht ''unterkriegen''.من به این زودیها تسلیم نمیشوم.
- Die Entente hat uns militärisch nicht ''untergekriegt'' und auch mit dem Hungerkrieg keinen Erfolg gehabt.متحدین ما را از نظر نظامی شکست ندادند و همچنین در جنگ گرسنگی موفقیتی نداشتند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
کسی را شکست دادن یا از نظر روحی تضعیف کردن، به طوری که دیگر نتواند مقاومت کند یا ادامه دهد.
- Lass dich nicht unterkriegen, auch wenn es schwierig wird!اجازه نده شکستت دهند، حتی اگر سخت شود!
- Der Gegner versuchte, ihn psychisch unterzukriegen, aber er blieb stark.حریف سعی کرد او را از نظر روحی از پا درآورد، اما او قوی ماند.