unumschränkt
نامحدود، مطلق، بیقید و شرط
Bedeutungen
1
بدون هیچگونه محدودیت، قانون یا کنترلی؛ مطلق و کامل.
- Der König hatte unumschränkte Macht.پادشاه قدرت مطلق داشت.
- Sie genoss die unumschränkte Freiheit, zu tun, was sie wollte.او از آزادی بیقید و شرط برای انجام هر کاری که میخواست لذت میبرد.
- Sein Glaube an sich selbst war unumschränkt.باور او به خودش مطلق بود.