vagabundieren
ولگردی کردن، سرگردان بودن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
بدون هدف مشخص یا محل اقامت ثابت، از جایی به جای دیگر سفر کردن یا پرسه زدن؛ آواره بودن.
- Er vagabundierte jahrelang durch Europa.او سالها در اروپا پرسه زد.
- Nach dem Verlust seines Jobs begann er zu vagabundieren.پس از از دست دادن شغلش، او شروع به ولگردی کرد.