verbürgern
شهروند کردن، حق شهروندی دادن، متمدن کردن
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas verbürgern)
کسی یا چیزی را به زندگی شهری عادت دادن، متمدن کردن؛ مطابق با استانداردهای زندگی شهری کردن.
- Die Migration in die Städte hat viele Menschen verbürgert.مهاجرت به شهرها بسیاری از مردم را با زندگی شهری وفق داد.
- Man versucht, die neuen Bewohner zu verbürgern und in die Gesellschaft zu integrieren.تلاش میشود ساکنان جدید را با زندگی شهری وفق داد و در جامعه ادغام کرد.
2
Akkusativ (jemanden / etwas verbürgern)
به کسی حق شهروندی دادن یا او را به عنوان شهروند پذیرفتن.
- Das Land hat beschlossen, die Flüchtlinge zu verbürgern.کشور تصمیم گرفت به پناهندگان حق شهروندی بدهد.
- Nach vielen Jahren im Ausland wurde er endlich verbürgert.او سرانجام پس از سالها زندگی در خارج از کشور، شهروند شد.