verbeißen
به شدت درگیر شدن (با کاری)، خودداری کردن (از گفتن چیزی)، گاز گرفتن و رها نکردن
Beispiele
- Nach dem Unglück ''verbiss'' sie sich erneut in die Arbeit.پس از حادثه، او دوباره خود را به کار گماشت.
- Die Bulldogge ''verbiss'' sich im Ärmel des Angreifers.بولداگ آستین مهاجم را گاز گرفت و رها نکرد.
- Den Kommentar hätte ich mir wohl besser ''verbissen.بهتر بود آن نظر را نمیدادم.
- Wir haben die Schonung eingezäunt, um sie gegen das ''Verbeißen'' zu schützen.ما منطقه حفاظت شده را حصار کشیدهایم تا از گاز گرفته شدن (توسط حیوانات) محافظت کنیم.
Bedeutungen
1
Akkusativ
(احساسات، درد) را سرکوب کردن، فرو خوردن
- Sie musste sich ein Lachen verbeißen.او مجبور شد خندهاش را فرو بخورد.
- Er verbiss den Schmerz und machte weiter.او درد را سرکوب کرد و ادامه داد.
2
sich + in + Akkusativ
(خود را) با سماجت به چیزی چسباندن، با پشتکار زیاد روی چیزی کار کردن
- Er hat sich in diese Aufgabe verbissen.او با سماجت به این کار چسبیده است.
- Sie verbiss sich in die Details des Projekts.او با پشتکار زیاد روی جزئیات پروژه کار کرد.