verbiestern
گمراه شدن، سردرگم شدن (در یک منطقه یا در یافتن راهحل)، آزرده کردن (و در نتیجه تلخ و بداخلاق کردن/شدن)
Beispiele
- In diesem Dschungel aus Einbahnstraßen kann man sich ja nur ''verbiestern''.در این جنگل از خیابانهای یکطرفه، آدم فقط گمراه میشود.
Bedeutungen
1
Akkusativ
کسی را با اطلاعات زیاد یا پیچیده گیج یا سردرگم کردن
- Die vielen Fachbegriffe verbiesterten den Laien.اصطلاحات تخصصی زیاد، فرد غیرمتخصص را گیج کرد.
- Er versuchte, mich mit seinen Argumenten zu verbiestern.او سعی کرد با استدلالهایش مرا سردرگم کند.
2
sich
خود را در جزئیات یا مشکلات زیاد گیج یا کلافه کردن
- Sie verbiesterte sich in den Details der Aufgabe.او در جزئیات وظیفه گیج شد.
- Manchmal verbiestere ich mich, wenn ich zu viele Informationen auf einmal bekomme.گاهی اوقات وقتی اطلاعات زیادی را یکباره دریافت میکنم، کلافه میشوم.