verbitterten
تلخ شده، دلخور، کینهتوز
Bedeutungen
1
دارای طعم یا احساس تلخی، گزندگی یا ناخوشایندی؛ غالباً به دلیل تجربه ناامیدی، بیعدالتی یا رنجش.
- Er blickte mit verbitterten Augen auf die Ruinen seiner einstigen Erfolge.او با چشمانی تلخ به ویرانههای موفقیتهای گذشتهاش نگریست.
- Nach dem Verlust seines Vermögens war er ein verbitterter Mann geworden.پس از از دست دادن ثروتش، او مردی دلخور شده بود.