verblöden
احمق شدن, کندذهن شدن, گیج شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
احمق یا کندذهن شدن، تواناییهای ذهنی خود را از دست دادن (اغلب در اثر پیری یا بیماری).
- Er hat Angst, im Alter zu verblöden.او میترسد که در پیری کندذهن شود.
- Durch den Unfall ist er leider ein wenig verblödet.متأسفانه او در اثر تصادف کمی کندذهن شده است.
2
Akkusativ (jemanden / etwas verblöden)
کسی را احمق کردن، باعث کندذهنی یا گیجی کسی شدن (معمولاً با انتقاد یا سرزنش).
- Hör auf, mich so dumm anzumachen, du verblödest mich noch!بس کن، اینقدر مرا احمق فرض نکن، داری مرا گیج میکنی!
- Die ständige Kritik verblödete ihn langsam.انتقاد مداوم به تدریج او را احمق میکرد.