verblassen
رنگ باختن، کمرنگ شدن، محو شدن
Bedeutungen
1
ohne Objekt (intransitiv)
رنگ پارچه، عکس یا جوهر به تدریج بر اثر نور یا زمان کمرنگ شدن
- Die Farben des alten Gemäldes sind mit den Jahren verblasst.رنگهای نقاشی قدیمی با گذشت سالها کمرنگ شدهاند.
- Tattoos können nach einigen Jahren verblassen.تتوها میتوانند پس از چند سال کمرنگ شوند.
2
ohne Objekt (intransitiv)
مجازی: خاطرات، احساسات یا شهرت به تدریج محو و کمرنگ شدن
- Die Erinnerungen an jene Zeit verblassen langsam.خاطرات آن دوران به آرامی محو میشوند.
- Seine Begeisterung für das Projekt ist schnell verblasst.اشتیاق او برای پروژه به سرعت کمرنگ شد.