verbleichen

Aussprache: /fɛɐ̯ˈblaɪ̯çən/
Wortzerlegung: ver·blei·chen
فعل

رنگ باختن، محو شدن، فوت کردن (ادبی)

Beispiele

  • Die Schrift auf diesem alten Dokument ''verbleicht'' immer mehr.نوشته روی این سند قدیمی هر روز بیشتر محو می‌شود.
  • Mein Großvater ist bereits vor einigen Jahren ''verblichen.پدربزرگم چند سال پیش فوت کرده است.

Bedeutungen

1 (بدون مفعول)

رنگ چیزی به مرور زمان یا در اثر نور خورشید کم‌رنگ و محو شود.

  • Die alten Fotos sind mit der Zeit verblichen.عکس‌های قدیمی به مرور زمان رنگ باخته‌اند.
  • Die Farbe des Stoffes ist in der Sonne verblichen.رنگ پارچه در آفتاب کم‌رنگ شده است.
2 (بدون مفعول)

به تدریج از حافظه یا وجود محو شدن و از بین رفتن.

  • Die Erinnerungen an seine Kindheit sind langsam verblichen.خاطرات دوران کودکی او به آرامی محو شده‌اند.
  • Die alten Sagen sind im Laufe der Jahrhunderte verblichen.افسانه‌های قدیمی در طول قرن‌ها از بین رفته‌اند.