verbleichen
رنگ باختن، محو شدن، فوت کردن (ادبی)
Beispiele
- Die Schrift auf diesem alten Dokument ''verbleicht'' immer mehr.نوشته روی این سند قدیمی هر روز بیشتر محو میشود.
- Mein Großvater ist bereits vor einigen Jahren ''verblichen.پدربزرگم چند سال پیش فوت کرده است.
Bedeutungen
1
(بدون مفعول)
رنگ چیزی به مرور زمان یا در اثر نور خورشید کمرنگ و محو شود.
- Die alten Fotos sind mit der Zeit verblichen.عکسهای قدیمی به مرور زمان رنگ باختهاند.
- Die Farbe des Stoffes ist in der Sonne verblichen.رنگ پارچه در آفتاب کمرنگ شده است.
2
(بدون مفعول)
به تدریج از حافظه یا وجود محو شدن و از بین رفتن.
- Die Erinnerungen an seine Kindheit sind langsam verblichen.خاطرات دوران کودکی او به آرامی محو شدهاند.
- Die alten Sagen sind im Laufe der Jahrhunderte verblichen.افسانههای قدیمی در طول قرنها از بین رفتهاند.