verdämmern
محو شدن، رو به زوال رفتن، بیرمق شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
نور یا روز به تدریج محو شدن، غروب کردن، در تاریکی فرو رفتن.
- Das Licht der Kerze verdämmerte langsam, bis nur noch ein schwacher Schein übrig war.نور شمع به آرامی محو شد تا اینکه فقط یک درخشش ضعیف باقی ماند.
- Als die Sonne verdämmerte, wurde es kühl und still.وقتی خورشید غروب کرد، هوا سرد و ساکت شد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
زمان یا عمر به بطالت، بیحالی یا بدون استفاده مفید سپری شدن، رو به پایان رفتن.
- Er ließ seine letzten Jahre in Apathie verdämmern.او سالهای آخر عمرش را در بیحالی سپری کرد.
- Die Hoffnung auf eine baldige Lösung schien zu verdämmern.امید به یک راهحل فوری رو به زوال به نظر میرسید.