verdämmern

Aussprache: /fɛɐ̯ˈdɛmɐn/
Worttrennung: ver·däm·mern
فعل

به تدریج محو شدن، رو به زوال رفتن، بی‌رمق شدن

Beispiele

  • Es ist klar, dass er sein Leben langsam ''verdämmert''.مشخص است که او زندگی خود را به آرامی رو به زوال می‌برد.
  • Das Vermächtnis verschwundener Völker ''verdämmert'' allmählich.میراث اقوام ناپدید شده به تدریج در حال محو شدن است.

Bedeutungen

1 Intransitiv

(نور، روز) به تدریج محو شدن، غروب کردن، در تاریکی فرو رفتن.

  • Der Tag verdämmerte langsam am Horizont.روز به آرامی در افق محو می‌شد.
  • Die Landschaft verdämmerte im Abendlicht.منظره در نور غروب در تاریکی فرو می‌رفت.
2 Intransitiv

(زمان) به بطالت یا بی‌حالی گذشتن، بدون استفاده مفید سپری شدن.

  • Seine letzten Jahre verdämmerten in Einsamkeit.سال‌های آخر عمر او در تنهایی به بطالت گذشت.
  • Er ließ den Nachmittag einfach so verdämmern.او بعدازظهر را همین‌طور به بطالت گذراند.