verdämmern
به تدریج محو شدن، رو به زوال رفتن، بیرمق شدن
Beispiele
- Es ist klar, dass er sein Leben langsam ''verdämmert''.مشخص است که او زندگی خود را به آرامی رو به زوال میبرد.
- Das Vermächtnis verschwundener Völker ''verdämmert'' allmählich.میراث اقوام ناپدید شده به تدریج در حال محو شدن است.
Bedeutungen
1
Intransitiv
(نور، روز) به تدریج محو شدن، غروب کردن، در تاریکی فرو رفتن.
- Der Tag verdämmerte langsam am Horizont.روز به آرامی در افق محو میشد.
- Die Landschaft verdämmerte im Abendlicht.منظره در نور غروب در تاریکی فرو میرفت.
2
Intransitiv
(زمان) به بطالت یا بیحالی گذشتن، بدون استفاده مفید سپری شدن.
- Seine letzten Jahre verdämmerten in Einsamkeit.سالهای آخر عمر او در تنهایی به بطالت گذشت.
- Er ließ den Nachmittag einfach so verdämmern.او بعدازظهر را همینطور به بطالت گذراند.