verebben
فروکش کردن، قطع شدن، کمرنگ شدن (جریان آب یا هیجان)
Beispiele
- Allmählich scheint der Sturzregen zu ''verebben.به نظر میرسد باران شدید کمکم در حال فروکش کردن است.
- Die anfängliche Begeisterung der Zuschauer ''verebbte'' sichtlich.اشتیاق اولیه تماشاچیان به طور محسوسی فروکش کرد.
Bedeutungen
1
kein Objekt
(احساسات، امواج، صدا) به تدریج فروکش کردن، از بین رفتن، محو شدن.
- Der Lärm verebbte langsam.سر و صدا به آرامی فروکش کرد.
- Ihre Wut verebbte mit der Zeit.خشم او با گذشت زمان فروکش کرد.