vereinsamen
تنها شدن، منزوی شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
به دلیل تنهایی یا انزوا، احساس غربت و انزوا کردن.
- Nach dem Tod seiner Frau vereinsamte er zusehends.پس از مرگ همسرش، او به تدریج تنها و منزوی شد.
- Viele ältere Menschen vereinsamen, wenn sie keine sozialen Kontakte mehr haben.بسیاری از افراد مسن، وقتی دیگر ارتباط اجتماعی ندارند، تنها و منزوی میشوند.