verflechten
در هم تنیدن، در هم بافتن، ادغام کردن
Beispiele
- Damit das so bleibt, will Porsche-Chef Wendelin Wiedeking beide Unternehmen organisatorisch nicht ''verflechten'' - noch nicht jedenfalls.برای اینکه این وضعیت ادامه یابد، رئیس پورشه وندلین ویدکینگ نمیخواهد دو شرکت را از نظر سازمانی "در هم تنیده" کند - حداقل هنوز نه.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را با چیز دیگری در هم تنیدن یا بافتن.
- Sie verflocht ihre Finger ineinander.او انگشتانش را در هم تنید.
- Die Künstlerin verflicht verschiedene Materialien in ihren Werken.هنرمند مواد مختلفی را در آثارش در هم میتند.
2
Akkusativ (mit Dativ)
(مجازی) دو چیز را به گونهای به هم مرتبط کردن که جداییناپذیر شوند، درگیر کردن.
- Die Geschichte ist eng mit der Politik verflochten.تاریخ به شدت با سیاست در هم تنیده شده است.
- Die Schicksale der beiden Familien waren untrennbar miteinander verflochten.سرنوشت دو خانواده به طور جداییناپذیری با یکدیگر در هم تنیده شده بود.