verfressen
پرخور، شکمو، حریص در غذا (عامیانه/تحقیرآمیز)
Beispiele
- Ich finde es unmöglich, wie du dir den Teller immer vollschaufelst; du bist so ''verfressen'', dass es peinlich ist.به نظرم رفتار ناپسندی است که چطور همیشه بشقابت را پر میکنی؛ تو آنقدر پرخور/شکمو هستی که خجالتآور است.
- Diese Katze ist extrem ''verfressen'' und will ständig Futter.این گربه بسیار شکمو است و همیشه غذا میخواهد.
Bedeutungen
1
داشتن اشتیاق و حرص زیاد برای غذا خوردن بیش از حد نیاز؛ شکمو و حریص بودن در خوردن.
- Sein verfressener Hund klaut immer Essen vom Tisch.سگ شکموی او همیشه از روی میز غذا میدزدد.
- Sei nicht so verfressen!اینقدر شکمو / پرخور نباش!