vergaloppieren
اشتباه کردن، راه را گم کردن (به خصوص در استدلال یا محاسبه)، دچار خطا شدن
Beispiele
- Ich rechne und rechne und komme auf kein gutes Ergebnis. Irgendwie habe ich mich ganz gründlich ''vergaloppiert.من حساب و کتاب میکنم و به نتیجه خوبی نمیرسم. به نحوی کاملاً اساسی اشتباه کردهام.
- Sie merkte, wie sehr sie sich gerade ''vergaloppierte,'' und verstummte verlegen, um ihre Mutter nicht vor den Kopf zu stoßen.او متوجه شد که چقدر در آن لحظه دچار خطا شده است و با خجالت ساکت شد تا به مادرش برنخورد.