vergammelt

Aussprache: /fɛɐ̯ˈɡaməlt/
Worttrennung: ver·gam·melt
صفت

فاسد، گندیده، کهنه و خراب

Bedeutungen

1

به مواد غذایی یا خوراکی که به دلیل گذشت زمان یا شرایط نامناسب فاسد شده و دیگر قابل خوردن نیستند، اطلاق می‌شود.

  • Die Milch ist schon vergammelt.شیر دیگر فاسد شده است.
  • Dieser Fisch riecht vergammelt.این ماهی بوی گندیدگی می‌دهد.
  • Wir haben vergammelte Äpfel im Keller gefunden.ما سیب‌های خراب در زیرزمین پیدا کردیم.
2

به چیزی که کهنه، فرسوده و از کار افتاده شده و دیگر کارایی ندارد.

  • Das alte Fahrrad ist völlig vergammelt.دوچرخه قدیمی کاملاً از کار افتاده است.
  • Die vergammelte Tapete löst sich von der Wand.کاغذ دیواری کهنه از دیوار جدا می‌شود.
  • Er lebt in einer vergammelten Wohnung.او در یک آپارتمان فرسوده زندگی می‌کند.