vergammelt
فاسد، گندیده، کهنه و خراب
Bedeutungen
1
به مواد غذایی یا خوراکی که به دلیل گذشت زمان یا شرایط نامناسب فاسد شده و دیگر قابل خوردن نیستند، اطلاق میشود.
- Die Milch ist schon vergammelt.شیر دیگر فاسد شده است.
- Dieser Fisch riecht vergammelt.این ماهی بوی گندیدگی میدهد.
- Wir haben vergammelte Äpfel im Keller gefunden.ما سیبهای خراب در زیرزمین پیدا کردیم.
2
به چیزی که کهنه، فرسوده و از کار افتاده شده و دیگر کارایی ندارد.
- Das alte Fahrrad ist völlig vergammelt.دوچرخه قدیمی کاملاً از کار افتاده است.
- Die vergammelte Tapete löst sich von der Wand.کاغذ دیواری کهنه از دیوار جدا میشود.
- Er lebt in einer vergammelten Wohnung.او در یک آپارتمان فرسوده زندگی میکند.