vergattern

Aussprache: /fɛɐ̯ˈɡatɐn/
Wortzerlegung: ver·gat·tern
فعل

به صف کردن سربازان قبل از شروع شیفت نگهبانی برای اطمینان از رعایت مقررات؛ موظف کردن کسی به انجام کاری ناخوشایند

Beispiele

  • Ichمن

Bedeutungen

1 etw. (Akk.) vergattern

چیزی را با نرده، دروازه یا مانع مسدود کردن، حصار کشیدن

  • Der Eingang zum Gelände wurde vergattert.ورودی محوطه حصارکشی شد.
  • Sie vergatterten den Weg mit einem Bauzaun.آنها مسیر را با یک حصار ساختمانی مسدود کردند.
2 jmdn. (Akk.) vergattern

(نظامی، عامیانه) افراد را برای انجام وظیفه‌ای خاص جمع کردن یا آماده‌باش دادن

  • Die Soldaten wurden zum Appell vergattert.سربازان برای رژه جمع شدند.
  • Der Kommandant vergatterte seine Mannschaft für die Mission.فرمانده تیم خود را برای مأموریت آماده‌باش داد.