vergegenwärtigen
به خاطر آوردن، در ذهن مجسم کردن، به یاد آوردن
Bedeutungen
1
sich (Dativ) + Akkusativ
چیزی را در ذهن خود مجسم کردن یا به یاد آوردن.
- Er versuchte, sich die Situation noch einmal zu vergegenwärtigen.او سعی کرد دوباره وضعیت را در ذهن خود مجسم کند.
- Man muss sich die Konsequenzen bewusst vergegenwärtigen.باید عواقب را آگاهانه به خاطر آورد.
2
Akkusativ (jemanden / etwas vergegenwärtigen)
چیزی را حاضر یا ملموس کردن (معمولاً در زمینه فلسفی یا هنری).
- Die Kunst vergegenwärtigt das Unsichtbare.هنر نامرئی را ملموس میکند.
- Dieses Denkmal soll die Vergangenheit vergegenwärtigen.این بنای یادبود باید گذشته را حاضر سازد.