vergolden
طلاکاری کردن، آب طلا دادن؛ (مجازی) پول خوبی گرفتن
Beispiele
- Er ''vergoldete'' das Schmuckstück.او جواهر را طلاکاری کرد.
- Sie ließ sich ihre Einwilligung ''vergolden.او اجازه داد که رضایتش را با پول خوب بخرند (به او پول خوبی دادند).
Bedeutungen
1
Akkusativ (etwas)
چیزی را با طلا پوشاندن، آب طلا دادن
- Der Künstler hat die Statue vergoldet.هنرمند مجسمه را طلاکاری کرد.
- Alte Rahmen können neu vergoldet werden.قابهای قدیمی میتوانند دوباره آب طلا داده شوند.
2
sich (reflexiv) + an + Dativ (etwas) / Akkusativ (etwas)
چیزی را بسیار سودآور کردن، از چیزی ثروت زیادی به دست آوردن
- Er hat sich an diesem Geschäft vergoldet.او از این معامله ثروت زیادی به دست آورد.
- Diese Investition könnte sich vergolden.این سرمایهگذاری میتواند بسیار سودآور باشد.