verhärten
سخت شدن، سفت شدن، دلسخت کردن، محکم کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
چیزی (مانند ماده، وضعیت) سخت یا سفت شدن، محکم شدن (فعل لازم).
- Der Teig ist zu lange gelegen und ist verhärtet.خمیر خیلی طولانی مانده بود و سفت شده بود.
- Die Fronten im Konflikt haben sich verhärtet.جبههها در این مناقشه سخت شده بودند.
2
Akkusativ (jemanden / etwas verhärten)
چیزی را سخت یا سفت کردن، محکم کردن (فعل متعدی).
- Die Sonne hat den Boden verhärtet.خورشید زمین را سفت کرده بود.
- Er verhärtete seine Haltung gegenüber dem Vorschlag.او موضع خود را در قبال پیشنهاد سختتر کرد.