verkommen
رو به انحطاط رفتن، مخروبه شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
از نظر فیزیکی یا ساختاری دچار ویرانی و مخروبگی شدن (ساختمان، شهر، منطقه).
- Das alte Haus ist seit Jahren dem Verfall preisgegeben und verkommen.خانه قدیمی سالهاست که رها شده و رو به ویرانی رفته است.
- Die Gegend ist leider sehr verkommen.متأسفانه منطقه بسیار مخروبه شده است.
2
zu + Dativ / (intransitiv)
از نظر اخلاقی تنزل یافتن، به سطح پایینی سقوط کردن.
- Er ist völlig moralisch verkommen.او کاملاً از نظر اخلاقی سقوط کرده است.
- Die Gesellschaft droht in Verkommenheit zu versinken.جامعه تهدید میشود که در انحطاط فرو رود.