verklingen
محو شدن، کمکم قطع شدن صدا، آرام گرفتن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
در مورد صداها، آهنگها، موسیقی؛ به تدریج آرامتر شدن و ناپدید شدن، محو شدن.
- Die Musik verklingt langsam im Hintergrund.موسیقی به آرامی در پسزمینه محو میشود.
- Das Läuten der Glocken verklang.صدای زنگ ناقوس کمکم قطع شد.