verknäulen
گره خوردن، در هم پیچیدن، به هم ریختن، کلافه کردن
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas verknäulen)
چیزی را به صورت گره خورده، درهم پیچیده و نامنظم درآوردن، به خصوص در مورد نخ، سیم یا مو.
- Die Katze hat den Wollfaden zu einem Knäuel verknäult.گربه نخ کاموا را به صورت گلوله درهم پیچید.
- Das Kabel hat sich in der Schublade verknäult.کابل در کشو گره خورده بود.
2
Akkusativ (jemanden / etwas verknäulen)
کسی را گیج کردن، سردرگم کردن یا کلافه کردن با پیچیدگیهای زیاد یا اطلاعات متناقض.
- Seine komplizierte Erklärung hat mich völlig verknäult.توضیح پیچیده او مرا کاملاً گیج کرد.
- Die vielen Regeln verknäueln die Spieler.قوانین زیاد بازیکنان را سردرگم میکنند.