verknacken
محکوم کردن (در دادگاه، عامیانه)، به زندان انداختن
Beispiele
- Gestern wurde Thomas vom Gericht ''verknackt.دیروز توماس توسط دادگاه محکوم شد.
Bedeutungen
1
Akkusativ + zu + Dativ
کسی را به زندان محکوم کردن (اصطلاح عامیانه)
- Der Richter hat den Dieb zu zwei Jahren Haft verknackt.قاضی دزد را به دو سال حبس محکوم کرد.
- Wegen Steuerhinterziehung wurde er verknackt.او به دلیل فرار مالیاتی به زندان افتاد.