Deklinierte Form
درهم شکسته، خرد شده (صفت وصفی)
معانی و تعاریف verknacksten:
- شکستن یا از کار انداختن ناگهانی و اغلب با صدا، معمولاً در مورد اعضای بدن (مانند مچ پا) یا اشیاء شکننده.
جملات نمونه برای verknacksten:
Beim Skifahren stürzte er unglücklich und verknackste sich das Sprunggelenk.
او هنگام اسکی به طرز غمانگیزی سقوط کرد و مچ پایش را شکست.
Die alte Vase fiel vom Regal und verknackste beim Aufprall auf dem Boden.
گلدان قدیمی از قفسه افتاد و هنگام برخورد با زمین شکست.