verkokeln
سوختن (بدون شعله)، زغال شدن، خاکستر شدن
Beispiele
- Du hast die Kekse ''verkokeln'' lassen und das Haus fast abgefackelt, das ist passiert«, sagte Rosalind hustend.تو کلوچهها را سوزاندی و خانه را تقریباً به آتش کشیدی، این اتفاق افتاده است»، روزالیند در حالی که سرفه میکرد گفت.
Bedeutungen
1
Akkusativ
(فعل گذرا) چیزی را کمی یا جزئی سوزاندن، به طوری که سیاه شود و بوی سوختگی بگیرد.
- Sie hat das Essen auf dem Herd verkokelt.او غذا را روی اجاق نیمسوز کرد.
- Vorsicht, dass du die Haare nicht mit dem Lockenstab verkokelst!مراقب باش که موهایت را با اتوی فر نسوزانی!
2
Intransitiv
(فعل ناگذر) بوی سوختگی گرفتن، کمی سوختن.
- Es riecht, als würde etwas im Ofen verkokeln.بوی سوختگی میآید، انگار چیزی در فر در حال نیمسوز شدن است.
- Die Sicherung hat verkokelt und muss ersetzt werden.فیوز نیمسوز شده و باید تعویض شود.