verkrümmen
خم شدن، کج شدن، تاب برداشتن
Bedeutungen
1
Akkusativ (etwas verkrümmen)
چیزی را خم کردن یا کج کردن به طوری که دیگر صاف نباشد.
- Die Hitze hat die Metallstange leicht verkrümmt.گرما میله فلزی را کمی خم کرد.
- Er verkrümmte den Draht, um ihn zu formen.او سیم را خم کرد تا به آن شکل دهد.
2
sich (Akkusativ) (sich verkrümmen)
خم شدن یا کج شدن، دیگر صاف نبودن (معمولاً به دلیل فشار، زمان یا بیماری).
- Der alte Mann krümmte sich vor Schmerzen.مرد پیر از درد به خود پیچید.
- Der Baum hat sich im Laufe der Jahre zur Seite verkrümmt.درخت در طول سالها به یک سمت خم شد.