verkrüppeln
فلج کردن، از کار انداختن، ناقص کردن، از ریخت انداختن
Beispiele
- Ein Unfall in seiner Kindheit ''verkrüppelte'' seine Füße.یک حادثه در دوران کودکی پاهای او را "فلج کرد".
Bedeutungen
1
Akkusativ
فلج کردن، معلول کردن، از شکل انداختن، از کار انداختن (کسی یا چیزی را)
- Der Unfall hat ihn für immer verkrüppelt.تصادف او را برای همیشه فلج کرد.
- Die Krankheit kann die Gliedmaßen verkrüppeln.این بیماری میتواند اندامها را معلول کند.
2
(intransitiv, با sein)
فلج شدن، معلول شدن، از شکل افتادن
- Nach dem Sturz ist sein Bein verkrüppelt.بعد از سقوط، پایش فلج شد.
- Viele Bäume sind durch den Sturm verkrüppelt.بسیاری از درختان بر اثر طوفان کج و معوج شدند (رشدشان متوقف شد).
3
Akkusativ
(مجازی) رشد را متوقف کردن، مانع توسعه شدن، مختل کردن
- Die schlechten Bedingungen verkrüppeln die Kreativität der Kinder.شرایط بد خلاقیت کودکان را مختل میکند.
- Angst kann die Persönlichkeit verkrüppeln.ترس میتواند شخصیت را فلج کند.