verkrüppeln

Aussprache: /fɛɐ̯ˈkʁʏpl̩n/
Wortzerlegung: ver·krüp·peln
فعل

فلج کردن، از کار انداختن، ناقص کردن، از ریخت انداختن

Beispiele

  • Ein Unfall in seiner Kindheit ''verkrüppelte'' seine Füße.یک حادثه در دوران کودکی پاهای او را "فلج کرد".

Bedeutungen

1 Akkusativ

فلج کردن، معلول کردن، از شکل انداختن، از کار انداختن (کسی یا چیزی را)

  • Der Unfall hat ihn für immer verkrüppelt.تصادف او را برای همیشه فلج کرد.
  • Die Krankheit kann die Gliedmaßen verkrüppeln.این بیماری می‌تواند اندام‌ها را معلول کند.
2 (intransitiv, با sein)

فلج شدن، معلول شدن، از شکل افتادن

  • Nach dem Sturz ist sein Bein verkrüppelt.بعد از سقوط، پایش فلج شد.
  • Viele Bäume sind durch den Sturm verkrüppelt.بسیاری از درختان بر اثر طوفان کج و معوج شدند (رشدشان متوقف شد).
3 Akkusativ

(مجازی) رشد را متوقف کردن، مانع توسعه شدن، مختل کردن

  • Die schlechten Bedingungen verkrüppeln die Kreativität der Kinder.شرایط بد خلاقیت کودکان را مختل می‌کند.
  • Angst kann die Persönlichkeit verkrüppeln.ترس می‌تواند شخصیت را فلج کند.