verkrallen
چنگ زدن، پنجه در چیزی فرو کردن، محکم گرفتن
Beispiele
- Pfeilschnell schießt ein Falke an ihm vorbei und ''verkrallt'' sich in eine Taube.شاهین با سرعت زیاد از کنار او پرواز میکند و خود را در یک کبوتر چنگ میزند.
Bedeutungen
1
sich + an + Akkusativ
چنگ زدن، پنجه کشیدن (به چیزی)، محکم گرفتن (با چنگال یا انگشتان)
- Die Katze verkrallte sich an dem Vorhang.گربه به پرده چنگ زد.
- Er verkrallte seine Finger in den Stoff.او انگشتانش را در پارچه فرو برد.