vermasseln
خراب کردن، به گند کشیدن (کار یا امتحان)
Beispiele
- Hinter allen Ratschlägen stand die Furcht, sie könne den Test der Israel-Tauglichkeit ''vermasseln.پشت تمام توصیهها این ترس وجود داشت که مبادا او امتحانِ سازگاری با اسرائیل را خراب کند.
- Sie denken, wenn etwas „Gesundheitsklausur“ heißt, dann müsse es anschließend so eine Art Nachprüfung geben, und wenn man den großen Test ''vermasselt'' hat, könne man das im Mündlichen wettmachen.آنها فکر میکنند اگر چیزی «آزمون سلامت» نامیده میشود، پس از آن باید نوعی امتحان مجدد وجود داشته باشد و اگر آدم آزمون بزرگ را خراب کرده باشد، میتواند آن را در بخش شفاهی جبران کند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را خراب کردن، گند زدن، به هم ریختن (عامیانه)
- Ich habe die Prüfung total vermasselt.من امتحان را کاملاً خراب کردم.
- Er hat die ganze Überraschung vermasselt.او کل غافلگیری را به هم ریخت.