vermissen
دلتنگ بودن، جای خالی کسی یا چیزی را حس کردن
Beispiele
- Ich ''vermisse'' den alten Spaten.من جای خالی بیل قدیمی را حس میکنم.
- Ich ''vermisse'' dich.دلم برایت تنگ شده است.
- Die vielen Windräder seiner ostfriesischen Heimat ''vermisse'' er, bekannte er unlängst.او اعتراف کرد که دلش برای توربینهای بادی زیاد در زادگاهش در فریزیا شرقی تنگ شده است.
Bedeutungen
1
Akkusativ
دلتنگ کسی یا چیزی شدن، نبودن کسی یا چیزی را حس کردن
- Ich vermisse meine Familie sehr.من خیلی دلتنگ خانوادهام هستم.
- Wir vermissen die Sonne an diesen regnerischen Tagen.ما در این روزهای بارانی دلتنگ آفتاب هستیم.