vermögen
توانستن، قادر بودن
Bedeutungen
1
zu + Infinitiv / etwas (Akkusativ) vermögen
قدرت، توانایی یا قابلیت انجام کاری را داشتن (رسمی و ادبی)
- Er vermag es nicht, die Wahrheit zu sagen.او قادر نیست حقیقت را بگوید.
- Wir vermögen diese schwere Aufgabe zu lösen.ما توانایی حل این وظیفه دشوار را داریم.
2
intransitiv
دارایی و ثروت داشتن (قدیمی/ادبی)
- Er ist ein sehr vermögender Mann.او مردی بسیار ثروتمند و دارای تمکن مالی است.
- Er vermochte viel, doch sein Glück war gering.او دارایی زیادی داشت، اما بختش کم بود.