vernünfteln
لاف زدن، حرفهای بیمعنی زدن، خود را عاقل جلوه دادن
Beispiele
- O ich kenne eure Gesinnungen und habe wohl gemerkt, wohin ihr deutelt und ''vernünftelt''.اوه، من نیات شما را میدانم و خوب متوجه شدهام که به کجا اشاره میکنید و «لاف میزنید».
Bedeutungen
1
(intransitiv)
بیش از حد فکر کردن یا استدلالهای پیچیده و اغلب بیفایده آوردن، موشکافی کردن یک موضوع تا حد افراطی.
- Er neigt dazu, über jedes kleine Detail zu vernünfteln, anstatt zur Tat zu schreiten.او تمایل دارد که در مورد هر جزئیات کوچکی فلسفهبافی کند، به جای اینکه دست به عمل بزند.
- Hör auf zu vernünfteln und triff endlich eine Entscheidung!دست از فلسفهبافی بردار و بالاخره یک تصمیم بگیر!