vernünfteln
لاف زدن، حرفهای بیمعنی زدن، خود را عاقل جلوه دادن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
بیش از حد فکر کردن یا استدلالهای پیچیده و اغلب بیفایده آوردن؛ موشکافی کردن یک موضوع تا حد افراطی.
- Hör auf zu vernünfteln und triff eine Entscheidung!دست از این استدلالهای بیهوده بردار و تصمیم بگیر!
- Er vernünftelt lieber, als dass er handelt.او ترجیح میدهد استدلال کند تا اینکه عمل کند.