vernatzen
دست انداختن، سر به سر گذاشتن، گول زدن (به شوخی)
Beispiele
- Wollte der mich ''vernatzen?'' Wo sollte denn hier ein WC sein?میخواست منو دست بندازه؟ اینجا دستشویی کجا بود؟
Bedeutungen
1
Akkusativ
کسی را به شوخی یا با تمسخر اذیت کردن یا دست انداختن.
- Er vernatzt seine Freunde gerne mit kleinen Streichen.او دوست دارد دوستانش را با شوخیهای کوچک دست بیندازد.
- Lass dich nicht von ihm vernatzen, er meint es nicht böse.نگذار او تو را مسخره کند، منظورش بد نیست.