verpixeln
پیکسلی شدن، تار شدن (به دلیل بزرگنمایی یا کاهش کیفیت)
Beispiele
- Bei 300*300px ''verpixelt'' die Kirche im Hintergrund sehr stark.در ابعاد 300*300 پیکسل، کلیسای پسزمینه به شدت پیکسلی میشود.
- iPhone-Apps wiederum werden genauso groß abgebildet wie auf dem iPhone-Displays, also viel zu klein. Und wenn man sie vergrößert, ''verpixeln'' Text und Bilder.برنامههای آیفون نیز به همان اندازه نمایشگرهای آیفون نمایش داده میشوند، یعنی بسیار کوچک. و اگر آنها را بزرگ کنید، متن و تصاویر پیکسلی میشوند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
کیفیت یک تصویر را با بزرگ کردن پیکسلها کاهش دادن تا جزئیات آن نامشخص شود، معمولاً برای سانسور یا ایجاد جلوه هنری.
- Das Gesicht des Zeugen wurde im Fernsehen verpixelt.چهره شاهد در تلویزیون شطرنجی شد.
- Man kann alte Fotos digital verpixeln, um einen bestimmten Effekt zu erzielen.میتوان عکسهای قدیمی را به صورت دیجیتالی شطرنجی کرد تا جلوهای خاص ایجاد شود.