verquasen
بیهوده تلف کردن، هدر دادن
Beispiele
- Er ''verquast'' seine Zeit.او وقتش را بیهوده تلف میکند.
Bedeutungen
1
Akkusativ (selten), intransitiv
با حرفهای بیمعنی یا نامفهوم، چیزی را پیچیده یا خراب کردن؛ پرت و پلا گفتن.
- Er hat die ganze Diskussion mit seinen wirren Aussagen verquast.او کل بحث را با اظهارات آشفتهاش نامفهوم کرد.
- Versuch nicht, die einfache Sache zu verquasen.سعی نکنید موضوع ساده را پیچیده کنید.