verschachteln
در هم تنیدن، لایه لایه کردن، تو در تو قرار دادن
Beispiele
- Er ist ein Meister darin, die unterschiedlichen Bedeutungsebenen des Romans geschickt ineinander zu ''verschachteln''.او در این که سطوح معنایی مختلف رمان را ماهرانه در هم بتند، استاد است.
Bedeutungen
1
Akkusativ
تو در تو کردن، در هم فرو بردن (ساختارها، جملات، اشیاء)
- Der Architekt hat die Räume geschickt ineinander verschachtelt.معمار اتاقها را ماهرانه در هم تو در تو کرده است.
- Manche Autoren verschachteln ihre Sätze so sehr, dass sie schwer verständlich sind.برخی نویسندگان جملات خود را آنقدر تو در تو میکنند که فهمیدنشان دشوار است.
2
Akkusativ
پیچیده کردن، بغرنج کردن (انتزاعی، مثلاً یک فرآیند)
- Die Bürokratie verschachtelt die Prozesse unnötig.بوروکراسی فرآیندها را بیهوده پیچیده میکند.
- Er neigt dazu, einfache Probleme zu verschachteln.او تمایل دارد مسائل ساده را پیچیده کند.