فعل
محو شدن، به گوش نرسیدن، طنینانداز نبودن
معانی و تعاریف verschallen:
- صدایی که به تدریج ضعیف شده و از بین میرود.
جملات نمونه برای verschallen:
„Doch durch die Verehrung von Saddam Hussein […] können die Bemühungen um eine politische Front nicht anders als unglaubwürdig bleiben und ungehört ''verschallen''“.
«اما با ستایش از صدام حسین [...] تلاشها برای ایجاد یک جبهه سیاسی نمیتواند چیزی جز غیرقابل باور بماند و ناشنیده محو شود».
Der Ruf verschallte in der Ferne.
فریاد در دوردست محو شد.
Ihre Worte verschallten ungehört im Wind.
کلمات او نشنیده در باد محو شدند.