verschlagen
راندن/کشانده شدن (به جایی)؛ بند آمدن (نفس یا صدا)؛ تأثیر داشتن/فرق کردن
Beispiele
- Der Sturm ''verschlug'' das Schiff an eine unbekannte Küste.طوفان کشتی را به ساحلی ناشناخته راند.
- Es hat ihn in eine fremde Stadt ''verschlagen''.سرنوشت او را به یک شهر غریب کشانده است.
- Die Schönheit der Landschaft ''verschlug'' ihr den Atem.زیبایی این منظره نفس او را بند آورد.
Bedeutungen
1
Akkusativ + nach/an/in (Akkusativ/Dativ)
کسی یا چیزی را به مکانی دور، ناخواسته یا غیرمنتظره راندن (توسط طوفان، سرنوشت یا حوادث).
- Der Sturm verschlug das Schiff an eine unbekannte Küste.طوفان کشتی را به ساحلی ناشناخته راند.
- Es hat ihn nach Berlin verschlagen.سرنوشت/روزگار او را به برلین کشاند.
2
Dativ (jemandem) + Akkusativ (den Atem/die Sprache)
بند آمدن نفس یا صدا از شدت شوک، تعجب یا حیرت (در اصطلاح jmdm. den Atem/die Sprache verschlagen).
- Diese Nachricht hat mir die Sprache verschlagen.این خبر زبان مرا بند آورد / شوکهام کرد.
- Die Aussicht verschlägt einem den Atem.این چشمانداز نفس آدم را بند میآورد.
3
(ohne Objekt)
تأثیر داشتن، فرقی داشتن، اهمیت داشتن (بیشتر در حالات منفی یا پرسشی: nichts/viel verschlagen).
- Das verschlägt nicht viel.این اهمیت زیادی ندارد / فرقی نمیکند.