فعل
از خواب پریدن (و چیزی را از دست دادن)، خواب ماندن
معانی و تعاریف verschnarchen:
- آنقدر عمیق خوابیدن (و معمولاً خروپف کردن) که یک رویداد یا فرصت را از دست بدهی.
جملات نمونه برای verschnarchen:
Ich war so müde, ich habe den ganzen Nachmittag ''verschnarcht.''
آنقدر خسته بودم که تمام بعد از ظهر را «خواب ماندم».
Sag bloß, du hast ihren Geburtstag ''verschnarcht.''
باورم نمیشود، تولدش را «خواب ماندی»؟
Ich habe den Wecker verschnarcht und bin zu spät zur Arbeit gekommen.
من زنگ ساعت را با خواب عمیق از دست دادم و دیر به سر کار رسیدم.