verschnaufen
نفس تازه کردن، استراحت کردن
Beispiele
- Außer alldem hat Patras auch das, was der Mensch zuweilen braucht, um von einem Leben zwischen zugeparkten Bürgersteigen und großstädtischer Hast ''verschnaufen'' zu können […].علاوه بر همه اینها، پاتراس همچنین چیزی را دارد که انسان گاهی اوقات برای نفس تازه کردن از زندگی میان پیادهروهای پر از ماشین و عجله شهری به آن نیاز دارد [...]
Bedeutungen
1
(intransitiv)
برای لحظهای توقف کردن و نفس کشیدن تا خستگی رفع شود، استراحت کردن.
- Nach dem langen Aufstieg mussten wir erst einmal verschnaufen.بعد از صعود طولانی، اول باید کمی نفس تازه میکردیم.
- Er setzte sich auf die Bank, um kurz zu verschnaufen.او روی نیمکت نشست تا کمی استراحت کند.