verschränken
در هم گره زدن، در هم قفل کردن (دستها)، در هم تنیدن
Beispiele
- Sie ''verschränkt'' die Hände hinter dem Kopf und lächelt mich an.دستهایش را پشت سرش در هم گره میزند و به من لبخند میزند.
- Indem das Bild sich in diesem Zeigen zugleich als das Zeigende zeigt, sind Sinn und Sinnlichkeit ''verschränkt.با نشان دادن خود تصویر به عنوان نشاندهنده، معنا و حس" در هم تنیده شدهاند.
Bedeutungen
1
Akkusativ (oft reflexiv: sich verschränken)
(دستها یا پاها را) روی هم گذاشتن یا در هم گره زدن
- Sie verschränkte die Arme vor der Brust.او دستهایش را روی سینه گره زد.
- Er saß da und verschränkte die Beine.او آنجا نشسته بود و پاهایش را روی هم انداخته بود.
2
sich + mit + Dativ
(مجازی) در هم تنیدن، در هم آمیختن (مثلاً سرنوشتها، داستانها)
- Die beiden Geschichten verschränken sich auf interessante Weise.این دو داستان به طرز جالبی در هم تنیده میشوند.
- Ihre Schicksale waren untrennbar miteinander verschränkt.سرنوشتهای آنها به طور جداییناپذیری با هم گره خورده بود.