versinken
فرو رفتن، غرق شدن
Beispiele
- Bei jedem Schritt ''versank'' ich bis zu den Knien im Sand, sodass mir das Wasser bis zu den Oberschenkeln reichte.با هر قدمی که برمی داشتم، تا زانو در شن فرو می رفتم، به طوری که آب تا ران هایم می رسید.
Bedeutungen
1
intransitiv
در آب، گل یا شن فرو رفتن، غرق شدن.
- Das Schiff versank im Meer.کشتی در دریا غرق شد.
- Er versank bis zu den Knien im Morast.او تا زانو در باتلاق فرو رفت.
2
in + Dativ
در چیزی غرق شدن، محو شدن در افکار، کار یا مطالعه.
- Sie versank in ihren Gedanken.او در افکارش غرق شد.
- Er versank völlig in seinem Buch.او کاملاً در کتابش غرق شد.