verunglücken

Aussprache: /fɛɐ̯ˈʔʊnˌɡlʏkn̩/
Worttrennung: ver·un·g·lü·cken
فعل

دچار سانحه شدن، جان باختن، موفق نشدن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

دچار سانحه شدن؛ در یک حادثه (معمولاً جدی مانند تصادف رانندگی، سقوط هواپیما) آسیب دیدن یا جان باختن.

  • Leider sind bei dem Flugzeugabsturz alle Passagiere verunglückt.متأسفانه در سقوط هواپیما همه مسافران جان باختند.
  • Er verunglückte bei einem Skiunfall schwer.او در یک سانحه اسکی به شدت آسیب دید.
2 intransitiv (بدون مفعول)

(به ندرت و به صورت مجازی) یک پروژه، تلاش یا اقدام به شکست کامل انجامیدن؛ موفق نشدن.

  • Sein Versuch, das Unternehmen zu retten, verunglückte.تلاش او برای نجات شرکت به شکست انجامید.
  • Die Expedition verunglückte aufgrund schlechten Wetters.اکسپدیشن به دلیل هوای بد ناموفق بود.